حواسم هست، حواست نیست یا برعکس...
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 21:10
یک هفته مانده به تولدم، ذهنم تیره و تار است. خالی از هر چیزی به جز تاریکی انگار. طبیعی است. در جنگ با هورمونها سه هیچ باختهام و نقش زمین شدهام. باید با امروزم مدارا کنم تا بگذرد. خستگی تمام هفتهام را میتواند مسموم کند. نمیخوام
چمدان و پیرهن تنهایى را هم نمى خواهم.
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
فکر مىکنم چه سگجانم و از خودم بدم مىآید. از اینکه یک ساعت راه رفتهام، اشک ریختهام، بلند بلند و شاکى حرف زدهام و بعد که موج گذشته، برداشتهام زن آرامى را با لبخند برگرداندهام سرکار. کسى فهمید که من چقدر گریه کردم و درد کشیدم آن روز؟ روزهاى بعدش چى؟ کسى فهمید زنى که آرایش نمىکند، دست و دلش به
هر چه فریاد دارید بر سر آمریکا و ضمیر ناخودآگاه من بکشید.
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
احساس فقدان در زندگی فقط هم برای خوبیها نیست. چیزی که همین یکی دو روزه دارم تجربه اش میکنم. اینکه عادت یک عمر را تغییر دادن چقدر دشوار است. وقتی در یک موقعیت خیلی ساده و خیلی پیش پا افتاده میبینی که ذهن سریع میخواهد برگردد سر کلیشه های امن خودش. میخواهد آن حاشیه اطمینان خودش را داشته باشد. همان
«غبار تیره تسکینی بر حضور وهن»
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
و زمان، درمان همه چیز است. همه عشقهای پرشور... همه فراقهای غیرقابل تحمل. همهی «دوستت دارم»های گریزناپذیر، همهی «بی تو میمیرم»های خوشآهنگ. همهی «دلم برای تو تنگ شده»های دلفریب. زمان، درمان همه دردهاییست که به نظر درمانناپذیر میآیند. زمان گرد آرامیست که روی دستنیافتنیترین نقطهها مینشیند.
اى پدر ما که در آسمانى، نام تو مقدس باد!
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
باید یک وقت و یک جا به همه گناههایى که مرتکب شدهام و همه آنهایى که هنوز مرتکب نشدهام، اعتراف کنم. باشد که بعدتر راه نفسم باز شود و این همه "چه مى شود اگر" دست از سرم بردارد.
"کاش این ماجرا به سر نیاید."
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
همکار تحریمی 60 سالهی ما شاید برای اولین بار در زندگیش رای دادهاست. تمام این دو هفتهی قبل از انتخابات که هر روز داشتیم در مورد ضرورت رای دادن بحث میکردیم، مرغش یک پا داشت. صبح پرسیدم: « چی شد که رای دادین؟» گفت: « به خاطر دخترم. گریه میکرد که اگه تو رای ندی جنگ میشه.» این همان چیزی است که بچه
یک عاشقانهی زیادی کوتاه
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
درباره : کپی رسمی وبلاگ روزنگار خانم شین که خود نویسنده درستش کرده که خواننده های قدیم گمش نکنند. البته وبلاگ قدیمی سرجای خودش هست فقط رفته توی سایه ها. نویسنده کتاب میهمانی خداحافظی - نشر هیلا - سال 1390 کتاب گوشواره ها - سال 1395 - در آستانه چاپپروفایل مدیر : خانم شین ایمیل مدیر وبلاگ
پایان شب سیه سپید است؟
-
تاریخ: 1396/3/6 ساعت: 17:12
بیست سال پیش در چنین روزی، ما که یک عده دانشجوی تازه نفس خوشحال بودیم ایستادیم در سرسرای بزرگ دانشکده و با شنیدن خبر پیروزی خاتمی در انتخابات با تمام توانمان جیغ زدیم. آینده که مثل برگ سفید روشنی بود، براق و طلایی هم شده بود و ما بر همه کسانی که شبانه عکس ناطق نوری را به در و دیوار دانشکده میچسباند
فقط نمی دانم این هوای ابری را کجای دلم بگذارم.
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 6:42
کاش یاد بگیرم که سر به سر روزهای بد نگذارم. همان یکی دو نشانه را که دیدم دیگر برگردم خانه. بنشینم روی کاناپه و خیال ببافم. بروم خواب ببینم. بنویسم اما نوشتههایم را جایی نفرستم. از خانه بیرون نروم. خرید نکنم. با کسی حرف نزنم. حرف تازهای نز
پناه میبرم به قل قل خوشایند باقالی خورش در رخوت یک شب بهاری
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 6:42
خواب بود. اما نه از آن خوابهای عمیق. از آن وقتی که در لبه خواب و بیداری ایستادهای. صدای نفسهای پسرم را میشنیدم که در اتاق کنارم خوابیده بود و بعد تو را میدیدم که دنبالم میدویدی و اسمم را صدا میکردی. شیدا. شیدا. شیدا. بعد
خبر کوتاه بود.
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 6:42
پرستوهایمان برگشتهاند.
رو سر بنه به بالین اصلا
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 6:42
روز از آن روزهایی بود که نشستم صف قورباغههای لزج وامانده را یکی یکی قورت دادم. ظهر که شد خسته بودم و دیگر حق داشتم بقیه روزم را بروم گل و گیاه بخرم، گلدانهای سفالی رنگی را زیر و رو کنم. در کافه میثم کیک رد ولوت بخورم و صدای باران را گوش کنم. حق
چیزی شبیه عشق
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 6:42
خاطرهها برایم رنگ میبازند. آنچه میماند رد کمرنگیست که مطمئن نیستم که اتفاق افتاده باشد یا به همین شکلی که من به یاد میآورم اتفاق افتاده باشد یا نه. شاید اگر این وبلاگ نبود، نیمی از زندگیم را هم فراموش میکردم. راههای رفته
من قاتل افسردگیتان نیستم!
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 6:42
گاهی حجم افسردگی، حجم سنگین افسردگی را دیگر نمیشود برد خانه. باید ببریش در شهر بگردانیش. ببریش کوه. برایش بستنی میوهای بخری. به موهایش گل سر بزنی. ببریش جلوی گوشوارههای بدلی و بگویی هر کدام را که میخواهد بردارد. باید دل به دلش
ماهی آن برکه کاشی
-
تاریخ: 1396/1/20 ساعت: 6:31
آن لحظهی شب را، که نشسته بودیم روی پلههای ایوان من قبلا دیده بودم. نه به خواب، به رویایی که به بیداریهایم ساختهبودم. پیش از آن که نور جای تاریکی را بگیرد. پیش از آن که در روزها چیزی باشد که به آن بشود آویخت. دل خوش کرد. دل بست حتی. که روز دیگری در راه است. باید باشد. که بشود به امی
نرم نرمک مى رسد اکنون فیلان
-
تاریخ: 1396/1/4 ساعت: 17:16
سال را خیس عرق و گرمازده، در معیت یک عده آدمى که نمى شناختیمشان، دورِ یک هفت سین که هشت تا سینش کم بود با سبزه و ماهى و گل پلاستیکى، نو کردیم. اشک را که آمده بود تا نوک مژه هام به زور پنهان کردم. فکر کردم به ماهیهام، به بچه ام، به پدر و مادرم، به برادرم که هر کدامشان در جغرافیاى متفاوتى بودند و من،
درمان خانگی اندوه با طب سنتی و پیتزای مخلوط
-
تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 5:38
آدمیزاد روزهای ابری را باید تنها در خانه بگذراند. زیر پتویی کهنه، روبروی سریالی تکراری، ولو باشد. لباس خواب کهنهای به تنش باشد و تمام روز بدون شانه کردن موهایش در خانه بگردد. باید اجازه داشته باشد جواب هیچ کس را ندهد. برای خودش بیبهانه گریه کند و وقتی که اشکهایش بند آمد شماره تلفن یک فست
باتر فلای افکت به زبان ساده یا چه شد که آن سوار، کولی را با خودش برد
-
تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 5:38
شاید به خاطر آتش بود. به خاطر آن گر کشیدنهای پیاپی و رنگ دلربای نارنجی براق. نمیتوانستم چشم بردارم از مرکز داغ شعلهها که هر چیزی را در ثانیهای میسوزاند و به خودش بدل میکرد. لیوان کاغذی یک ثانیه بود و بعد دیگر چیزی از آن نمانده بود جز درخششی دیگر در دل شعلهها. بیش
هوای تازه کیلویی چند؟
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
کاش اختیارم دست دیگری بود. از جنس اختیاری که والدین بر کودکشان دارند. کسی بزرگ، عاقل، کامل که میشد چشم بسته به او اعتماد کرد. آن وقت از او میخواستم مرا از این شهر دیوانه ببرد. میگذاشتم همه برنامهها را بریزد. برای من نشستن و خیال بافتن میماند از آسمانی آبی... خیال شهری که دود نفسش را بند نیاورده...
«پرید، مثل پیامی، پرید و رفت...»
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
انگشترم باریک و ظریف است، 2یا 3 گرم طلا و یک یاقوت سیاه کوچک روی آن است. آن را از طلافروشی کوچکی روبروی سفارت ترکیه خریدهام، همان حوالی ساختمان پلاسکو. مغازهای که نمی دانم حالا هست یا نیست. هر بار که کاری در سفارت داشتهام آن پیادهروی شلوغ را لک و لک کنان راه رفتهام. زندگی و کهنگی توامان این فضا...