خرید بک لینک

فکر مىکنم چه سگجانم و از خودم بدم مىآید. از اینکه یک ساعت راه رفتهام، اشک ریختهام، بلند بلند و شاکى حرف زدهام و بعد که موج گذشته، برداشتهام زن آرامى را با لبخند برگرداندهام سرکار. کسى فهمید که من چقدر گریه کردم و درد کشیدم آن روز؟ روزهاى بعدش چى؟ کسى فهمید زنى که آرایش نمىکند، دست و دلش به آشپزى نمىرود و خانه را دوست ندارد، چقدر مىتواند دلشکسته باشد؟ گمان نمىکنم.

حواسم هست که مثل قورباغه احمقى هستم که شعلهى زیر قابلمهى آبش روشن است و دارد نیمپز مىشود. من از آن قورباغه احمقترم حتى، چون حواسم هست. حواس لعنتیم هست.

اما هنوز ایمان دارم به جادو. هنوز. جادو، همان حباب نامرئى سبک شیشهایست که اگر حواسمان نباشد، مىافتد و هزار تکه مىشود و بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نمىشود.

به روى خودِ سگجانِ نیمپزم نمىآورم که چه نزدیکم به رها کردن حباب و همه چیز. به روى خودِ تنهایم نمىآورم که چه درد دارد اینکه صبحى که صبح نیست حتى یک استیکر زرد بىریخت هم که چشمهایش شکل قلب است برایم نیامدهباشد.قلابم گیر کرده در اندوه. در این خیال خام که خوشبینى مفرط بىدلیلم مسرى است و نیست. مىشود دیگر این را بفهمم و بروم رد کارم؟ آن باقیماندهى اندک امیدم را بردارم و بروم. از این شهر و خانه و کشور بروم حتى. بروم براى خودم در شهر دو تکه، تکهپاره زندگى کنم. به من چه که دنیا دارد دیوانه مىشود. کاش بروم ...


برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: شنبه 6 خرداد 1396 ساعت: 17:12

صفحه بندی