خبر کوتاه بود. مثل همهی خبرهای بد. یا خبرهایی که میترسی بد باشند. نمیشود طول و بسطشان داد. برای اینکه حواس خودم را پرت کنم شروع کردم به مرتب کردن خانه. لباسها. ظرفها. گلدانها. گلدان نارنجی تازه را در بالکن آویزان کردم. آن یکی را گذاشتم بالا. برگهای پتوس آویزان شد. نگاه کردم به برگها. نه نباید فکر کنم. رختهای شسته را آویزان کردم. ملافهها را عوض کردم. ملافههای تمیز را تا کردم و گذاشتم توی کشو. تخت را جمع کردم. پردهها را زدم کنار. پایم را گذاشتم روی شعاع نور. لاک سرخابی لب پر شده بود. کاش استن داشتم که لاک کهنه را پاک کنم و لاک تازه بزنم. کاش میشد که فکر نکنم. کاش آنقدر کار داشتم که تا شب حواسم پرت میماند.
دیگر اما کاری برای من نمانده بود. خانه در صلح زیر آفتابش لمیده بود. گیاهها سیرآب بودند. گلدان تازه روی بندش تاب میخورد. خانه شده بود شبیه خانهای که زنی دوستش داشت.
در را که بستم فکر کردم دوستش دارم؟ نمیدانستم. بعد از این همه سال هنوز نمیدانستم. میخواستم در را باز کنم و دوباره زل بزنم به نور و برگ و نارنجی و بفهمم دوستش دارم یا نه. باز نکردم. برگشتم به خانهی خودم. خانهای که مطمئن بودم دوستش دارم. خانه را خاک گرفته بود و تمام گلدانهایم تشنه بودند. دیگر آنقدر کار داشتم که وقت نکنم لاک لب پر را درست کنم. دیگر خبر بد را میشد هزار جا قایم کرد. هزار جای تازه زیر هزار برگ تشنه، کنار لباسهای نامرتب، پشت کتابهای نخوانده، رختهای نامرتب، اسباببازیهای روی زمین...
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی