1- اسم مرد گلزاده است. زیادی شاعرانه است برای نگهبانی دادن در یک کارگاه خاکآلود. خم و راست شدن. چای آوردن و لیوان شستن. بعد به اسم خودم فکر میکنم. زیادی شاعرانه است برای پا گذاشتن روی ماسه و بتن. در آهنی را باز کردن. از کنار ستونهای لخت رد شدن و صبح تا شب پشت یک مانتیور قوز کردن. کاش میشد شاعرانگی اسمهایمان را زندگی کنیم.
2- اگر میخواستم شاعرانگی اسمم را زندگی کنم باید چه کار میکردم؟
3- به گلدانها آب میدهم. گلدان بیمارم را تیمار میکنم. آن یکی که شاخههایش را چیدهبودم جوانههای تازه زده است. زندگی ادامه دارد. زندگی همیشه ادامه دارد و راه خودش را میرود.
4- در خانه را بستم و فکر کردم سه، چهار روز شاید برنگردم به خانه. پشت در ایستاده بودم. میخواستم در را باز کنم و همه خانه را در آغوشم پنهان کنم، خانهی گرم کهنه ی پرسر و صدایم را.
5- اتفاقا از وقتی که آمدهایم به این کارگاه خاکآلود بهترم. دیگر به رفتن حتی فکر نمیکنم. در را با کلیدم باز میکنم. به گلدانهای این یکی سرزمینم میرسم. اسپلیت را روشن میکنم و مینشستم روبروی کرکرههای نقرهای و جهانم و هر آنچه در آن است در فاصلهای نزدیک، خیلی نزدیک از من است.
6- باور میکنی یا نه نمیدانم، اما بعد از این همه سال اتفاق آمدنت دلم را میلرزاند.
7- همه چیز ممکن است.
8- خب تقریبا همه چیز... اسمایلی خندهی شیطنت آمیز...
9- « آن چنان آلودهست
عشق غمگینم با بیم زوال
که همه هستی من میلرزد
چون تو را مینگرم...»
10- اگر میخواستم شاعرانگی اسمم، همه شاعرانگی اسمم را زندگی کنم باید میزدم به کوه. آخرش یک روز این کار را میکنم.
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی