تقدیم به همه چیزهای عزیز لعنتی - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:30
مرد گفت ارتفاع دیوارها 6 متر است. آنجا که هستی دلت برای همه چیز این طرف دیوارها تنگ میشود. حتی برای چیزهای احمقانهای مثل ترافیک. در ترافیک ولیعصر بودیم. به دور و برم نگاه کردم. بازی رنگ بود و ازدحام آدمهایی که معلوم نبود وسط روز کاری چرا در خیابانها پرسه میزنند. میدانستم حق با مرد است. میدانستم که آ...
43 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:30
اگر گذر عمر، بعد از این همه سال راههایمان را به هم نمىرساند، چه بیهوده بود. به بیهودگىِ عمرى که بىعشق گذشته. بى لمس تو و بدون بیدار شدن در آغوش تو و دیدن دوبارهى همه چیز از دریچهى نگاه تو. به بیهودگىِ عمرى... بدون عبور از جنگلهاى مهآلود، بدون قدم زدن در سنگفرش خیابانها، بدون تماشاى غروب، بدون گوش دا...
پیروزی نوبهار بر یخچال بعد از سه سال و خورده ای - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 15:30
بعد از سه سال و اندی، بالاخره یخچال را 90 درجه چرخاندم و کمی جلوی پنجرهی سمت نوبهار را باز کردم. پسرک از همان اول نق زد که خیلی بد شد و راحت نمیشود رفت دم یخچال. شکمو. من این خانه را خیلی دوست دارم. بخشی از شکنجهام همین بوده که مجبور بودهام یخچال را بگذارم جلوی بهترین پنجرهی خانه. تنها پنجرهای که به...
برقصااااااااااا - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 23:01
میگوید مهمترین ویژگیات این است که «پیگیر» هستی. وقتی میپرسم پیگیر یعنی چه؟ میگوید ترکیبی از وظیفهشناسی و دنبال کردن وظایف و ... دوست ندارم پیگیر باشم. دوست ندارم مهمترین ویژگیام این باشد. دوست دارم مهمترین ویژگیام شاد بودن باشد. توانایی خندیدن در همه حال. انرژی زیادم. میگوید هیچکدام اینها به
کمی آهستهتر رد شو... - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 19:24
دیروزم را به آهستگی گذراندم. نه خیلی آهسته اما برای زندگی شلوغ من آهسته محسوب میشد. اینکه صبح بیشتر بخوابم. پسر را برسانم کلاس و بروم کارهای عقب افتاده را انجام بدهم. اینکه توی صف بنزین مغرم از حجم کارهایم تیر نکشد. ناهار هم نشستیم پشت یک میز چوبی و دو تایی پیتزا خوردیم. حتی آنقدر مرفه بیدردی شده
شبیه خانهای که زنی دوستش دارد. - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 19:52
خبر کوتاه بود. مثل همهی خبرهای بد. یا خبرهایی که میترسی بد باشند. نمیشود طول و بسطشان داد. برای اینکه حواس خودم را پرت کنم شروع کردم به مرتب کردن خانه. لباسها. ظرفها. گلدانها. گلدان نارنجی تازه را در بالکن آویزان کردم. آن یکی را گذاشتم بالا. برگهای پتوس آویزان شد. نگاه کردم به برگها. نه نباید فکر
پارانویا - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 18:48
در ماشین را باز کردم ولى پیاده نشدم، نه که نخواهم. نمیشد. مغزم فرمان ایستادن نمىداد. خستگى با تمام زورش شانههایم را به صندلى فشار مىداد. زنى از کنارم رد شد و نگاهم کرد. دو قدم برداشت و باز نگاه. بعد یک متر رفت جلوتر و ایستاد. چند قدم دیگر و دوباره مکث. در نگاهش عطوفتى نبود، فقط کنجکاوى. کنجکاوى
«بیا بیا ببر مرا دلم از اینجا زده است...» - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 18:48
1- اسم مرد گلزاده است. زیادی شاعرانه است برای نگهبانی دادن در یک کارگاه خاکآلود. خم و راست شدن. چای آوردن و لیوان شستن. بعد به اسم خودم فکر میکنم. زیادی شاعرانه است برای پا گذاشتن روی ماسه و بتن. در آهنی را باز کردن. از کنار ستونهای لخت رد شدن و صبح تا شب پشت یک مانتیور قوز کردن. کاش میشد ش
برای روز مبادا - تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 18:48
شاید تقصیر از ما باشد که هنوز به سایتهای ایرانی اعتماد میکنیم نمی دانم. از اسفند 89 دارم در پرشین بلاگ هم مینویسم. میشود 6 سال و خوردهای. در این 6 سال مرتب نوشتهام. اختلالات اخیر سایت چیزی حدود دو سال از آرشیو وبلاگ را نابود کرده است. پرشین بلاگ در این مورد هیچ توضیحی نمیدهد. هیچ. انگار نه خان
... و منتظر آن تکه ابرم که پاییز پارسال درست روبروی همین پنجره به دنیا آمد. - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
در مسابقه ی «بدترین تصمیم گیرنده برای زندگی و آینده» برنده شده ام. نشسته ایم با چشمهای این روزها به جوانهایی نگاه می کنیم که فکر می کردند می دانند دارند کجا می روند. ما ایستاده ایم. جایی در میانه ی راهی که آن روزها فکر می کردیم به جایی دیگر ختم می شود. به آسمانی آبی تر مثلا. امروز کوهها پیدا نیستند.
« جام یا بستر یا تنهایی یا خواب؟» - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
بیدار که شدم اولین چیزی که یادم آمد این بود که بلوز خاکستری ات را نشسته ام. صبح هم نشده بود هنوز. هوا تاریک بود. توی دل من داشتند رخت می شستند. کاش می شد بلوز خاکستری ات را بگذارم توی دلم بشویند و بعد بگذارند توی آفتاب خشک شود. بعد که تو آمدی بگویم بو کن. بوی آفتاب می دهد. بعد دل خوش کنم که راست راس
یک عاشقانه ى ناآرام - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
جنس صدایش، یکى از صداهایش، که مال غریبه هاست، مخمل است. غریبه اى که قرار است احترام در فاصله اى که باید، نگهش دارد و لحن اسیرش کند. صدا آهسته مى شود و کلمات شمرده و لحن، امان از آن لحنى که یک استراحت آرام روى ساحلى گرم را وعده مى دهد. در آستانه ى در، نه به کلمات که به لحن گوش مى کنم. کلمه ها فقط وسی
گزنه ها هنوز هستند... - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
از ماشین که پیاده شدم گزنه های کناره ی دیوار کشیده شدند به ساق پای برهنه ام. سوزش آشنایی پیچید توی پایم و من دوباره دوازده ساله شدم. توی دشتهای روستای پندر، اولین بار بود که گزنه می دیدم. دستم را کشیدم به برگهای خوش رنگ تا یکی از گوشه ای داد بزند: « دست نزن. گزنه اس.» و گزیده باشد قبل از آن که حواسم
Everybody wants to be a cat - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
...بعد ایستادیم و بچه گربه ها را نگاه کردیم. سه تا بودند. درست عین هم. انگار که دقیقا یکی شان را کپی کرده باشند. روی پله های آفتابی لم داده بودند. یکی شان یله شد کف زمین و دم آن یکی را کشید. سومی پرید از روی هر دویشان. بازیگوش و زنده و خوشبخت بودند. روز برایشان شروع شده بود. روزی که نه سرد بود و نه
پشت صحنه - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
گفتم: « بابا بلند شو، من باید یادداشت روزنامه را بنویسم. » بلند شد اما نرفت. همانجا کنارم ایستاد. موبایل را زده بود به شارژ و مجبور بود در همان نیم متری من بماند. پسرک نشسته بود روی کاناپهی زرد سمت چپم، تبلت به دست. یادداشت را شروع کردم. دو جمله نوشتم. بابا گفت: « این فیلم را دیدی؟ بی شرفها چه مزخر
41 - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
وقتی بخواهی برای خودت بنویسی، نقابها دست و پا گیر میشوند. نقابهایی که تمام نقشهایت را در آنها میبینی. اما هیچکدام تو نیستی. هیچکدام به تنهایی تو نیستی. تو، شبیه گنجشک لرزانی هستی شاید، روبروی یک دنیا ندانسته. روی درختی قدیمی. رو به آفتابی کهنه. تکیه داده به شاخهای که از هزار سال پیش آنجاست. با ا
حواسم هست، حواست نیست یا برعکس - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
«درخت کوچک منبه باد عاشق بودبه باد بیسامانکجاست خانهی باد؟کجاست خانهی باد؟»- فروغیک. روز بعد از بتنریزی در کارگاه ما باران میبارد. از کنار چالههای کوچک آب عبور میکنم. تصویر دامنم آب را آبیتر میکند. دامن تا روی کفشم میرسد. آنقدر بلند است که به زمین میکشد. با این همه دامن پوشیدن به ن
من می/نمیترسم پس هستم. - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
دیگر نمیترسم. از بالا و پایین رفتن در راه پلهای که دیوار ندارد. از پیاده کردن بچهام سر کوچهای بن بست. از آیندهای موهوم. از پیغهامهایی که میرسد. از باز کردن لای کتابهای قدیمی. از دور ریختن پول. از دل به دل خودم دادن. از آویختن گوشوارههای کوچک، خیلی کوچک. از دوست داشته نشدن. نمیترسم یا وانمو
جنگل عزیزم - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:29
دفتر بودیم. سر صبح. تا مرد چشمش به گلدان حسنیوسف افتاد گفت این گلدان را از بقیه جدا کنید. آفت زده. آفت به نظر شبیه بافت معصومی از جنس پنبه میآمد. قبلتر از گلخانهی روبرویی پرسیده بودم گفته بودم برفک است و خیلی خطرناک نیست. اما چشمهای ریز و متخصص مرد به ساقهی بنفش خیره شد. یک کلام. قبلتر گلدان حسن
کرگدنها بازنشسته نمیشوند. - تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 21:10
زخم روی دستم خودش هم شبیه شعله است. به دستم نگاه می‌کند و سرش را تکان می‌دهد: « خیلی ناجور شده. درد نداره؟» دور زخم به قرمزی می‌زند و خودش زرد است. حاصل یک لحظه غفلت من است و بخار کتری. حالا یک هفته است که روی دستم است. با من راه می&zw