دیگر نمیترسم.
از بالا و پایین رفتن در راه پلهای که دیوار ندارد.
از پیاده کردن بچهام سر کوچهای بن بست.
از آیندهای موهوم.
از پیغهامهایی که میرسد.
از باز کردن لای کتابهای قدیمی.
از دور ریختن پول.
از دل به دل خودم دادن.
از آویختن گوشوارههای کوچک، خیلی کوچک.
از دوست داشته نشدن.
نمیترسم یا وانمود میکنم نمیترسم. یا از اینکه بترسم و ادای نترسیدن را دربیاورم خسته شدهام و فکر میکنم شاید نمیترسم. شاید از اول هم از پلههای بیدیوار و شبهای بیروز و کوچههای بنبست نمیترسیدم. شاید زمان نیست که به این روزم رسانده است. شاید از روز اول، از همان وقتی که در چوبی خانهی ته کوچه بنبست را پشت سر خودم بستم و رفتم و دیگر هیچ وقت برنگشتم، نمیترسیدم. شاید هم ترس بالاخره یک جای این راه طولانی دست از سرم برداشت. وقتی دیدم که چه آسان میشود مرد. چه آسان میشود اصلا زندگی نکرد. چه آسان میشود به اندوه عادت کرد. چه آسان میشود خود بودن را از یاد برد و چه آسان میشود دردِ دوباره و بعد از سالیان نفس کشیدن را در ریهها احساس کرد.
هنوز اما از چیزهای زیادی میترسم.
از اینکه سایهی عشق در زندگیم نباشد.
از فرو رفتن.
از ننوشتن.
از خوابهایی که میبینم.
از حرفهای بچهام.
از مادریهای نصفه و نیمه.
از روزهایی که دیر میآیی.
از اینکه بدون داشتن خانهای از خودم بمیرم.
از یک مستی طولانی.
بین ترسها و نترسیدنها شناورم. شجاعتر از خیلی از کسانی هستم که میشناسم. ترسوتر از همانها هم هستم. برای اینکه از چیزهای کوچک میترسم. مثل دوچرخه سواری. سوسک. صاحبخانه. مرز ترس و نترسیهایم در هم تنیده شده است. مثل دریا. موج. جزر و مد. گمان میکنم شجاع باشم. اما نه، من خیلی میترسم... تو تنهایم نگذار...
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی