خرید بک لینک

در ماشین را باز کردم ولى پیاده نشدم، نه که نخواهم. نمیشد. مغزم فرمان ایستادن نمىداد. خستگى با تمام زورش شانههایم را به صندلى فشار مىداد. زنى از کنارم رد شد و نگاهم کرد. دو قدم برداشت و باز نگاه. بعد یک متر رفت جلوتر و ایستاد. چند قدم دیگر و دوباره مکث. در نگاهش عطوفتى نبود، فقط کنجکاوى. کنجکاوى اینکه آیا بیمارم یا دارم مى میرم. کنجکاوىِ این که آیا ممکن است بیفتم و اگر او موبایلم را بردارد و بدود، توان دنبال کردنش در من هست؟ توانى در من نبود، هیچ چیز جز غریزهى ضعیف بقا که صداى دیگرى یک بند کنارش مى گفت اینقدرها هم مهم نیست. هر چه باشد از این خستگى بهتر است. هر چه که باشد... توان نداشتهام را جمع کردم و بلند شدم. در ماشین زیادى سنگین بود. بستمش. تلو تلو خوران راه افتادم طرف در خانه. با قدمهای نامطمئن زنى خسته که روز طولانیش سر تمام شدن ندارد. زن دیگر، دید زندهام و راه مى روم، راهش را کشید و رفت.

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 18:48

صفحه بندی