بازنشستگی اجباری با حقوق نسبتا مکفی
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
خیلی زود ازدواج کرد. 22 سالش بود. بماند که همان وقت هم که ما سرمان به تهمان پنالتی میزد دختر پختهای بود. خانهاش یکی از شلوغترین و دوست داشتنیترین خانههایی بود که به عمرم دیدهام. یکی از روزهایی که رفته بودم دیدنش میخواست در یک ظرف شیشهای خیارشور را باز کند. به من گفت: « بیا یادت بدم چطوری د...
گردگیری وبلاگستان
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
چند وقت پیش ایمیلی از دوست عزیز نویسنده سایت یک پزشک دریافت کردم که در مورد پیشنهادهایش برای خروج وبلاگستان فارسی از رکود بود. حالا اینکه چرا وبلاگستان ما دچار رکود شده لابد برمیگردد به سرعت این روزهای همه زندگی که رابطههای کلامی ما را به تکستهای کوتاه تبدیل کرده و آخر از همه جا فراریمان داده به ت...
survival
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
رفتم تا ته اینستاگرام. رسیدم به خرداد 92. به یکی از تیرهترین وقتهای زندگیم. نگاهم را میدیدم که در آن اندوه ناگزیر میکوشید بهانه ای برای زندگیش بیابد. بهانهای به کوچکی نور چراغهای روی دریا، ولو شدن پسرم روی فرش ... بعد همه چیز تیرهتر شد و اندوه سنگینتر. آنجا من بودم. داشتم با چیزی میجنگیدم که ا...
الاستیسیته
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
١- تا نشسته توى ماشین نق مى زند به موزیکى که دارم گوش مى کنم. داریوش عزیز سال سیاه ٢٠٠٠ یا یکى از سالهاى سیاهترش را دارد مى خواند. خودم حواسم نیست. از فلش به سى دى سوئیچ مى کنم. بمرانى دارد از ما مى خواهد که بهش بخندیم. لابد این یکى بهتر است که تکیه مى دهد عقب و لبخند رضایت مى زند. ٢- مى گوید اگر به...
هایپرلوردوز شیک و مجلسی واگذار می شود.
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
کمرم آزرده است. اگر شما نمیدانید «کمرم آزرده است» یعنی چه در زمره آدمهای خوشبختی هستید که من به آنها حسادت میکنم. البته شاخ غولی هم نشکستهاید. همین که کسی درد مزمن نداشته باشد به نظر من خوش به حالش است. امروز دکتر کلهاش را آورد نزدیک من و گفت: « یا تو به حرف بدنت گوش میکنی. یا بدنت تو را وادار ...
بازگشت باب اسفنجی مجهز به برق با ولتاژ کنترل شده
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
درد راه خروج را در بدنم پیدا نمیکند. سرگشته از این سو به آن سو میچرخد و هر بار در گوشهای جدید خانه میکند. دکتر با جریان برق آوارهاش کرده است با همان دنبالش میکند. هر روز در اتاقک کوچک را که باز میکند منتظر میماند تا من برایش قصه بگویم که امروز درد کجاست. بعد اسفنج زرد کوچک را که بی شباهت به...
احتمالا اگر من برای پامچالهایم عاشقانه ننویسم بهار نمیشود.
-
تاریخ: 1395/12/16 ساعت: 5:02
1- قبل از بیرون آمدن از خانه پلوپز را روشن کردم و خورش آلو اسفناج را بار گذاشتم. به خانه که برگشتیم بوی غذای تازهای که در راهرو پیچیده بود مال من بود. در خانه را که باز کردم شعف دوید توی دلم. انگار کسی مراقبم بود. انگار کسی که من نبودم برایم غذا درست کرده بود و منتظر مانده بود تا من به خانه برگردم....
بیست سال پیش در چنین روزی...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
از راههای رفته که حرف میزنم هنوز خشم هست. وقتی صدای خودم را میشنوم آن خشم مخفی سر باز میکند. پیدایش میشود و روبرویم مینشیند. پاهایش را میاندازد روی هم و چشم در چشم من با صدای بلند تخمه میشکند. انگار که بخواهد لجم را در بیاورد یا وادارم کند به فریاد زدن. میشناسمش. خوب به چشمهای قرمزش نگاه می...
شادیهای کوچک
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
رفتم روغن کنجد ارگانیک بخرم. غول عظیم الجثهای با یک سری قیف و لوله پشت سر دختر جوان بود که دانه های کوچک کنجد را تحویل میگرفت و روغن کدر زرد رنگی را بیرون میداد. کارت که کشیدم دخترک روغن را گذاشت توی کیسه و گفت: «ایشالا به شادی استفاده کنین...» وقت خریدن لباس این را زیاد شنیده بودم اما اولین بار ...
روز مبادا زدگی مزمن
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
گاهی چیزهای ساده و کوچکی غمگینم میکند. دو سه روزی به جملههایی که شنیدهام فکر میکنم. به اینکه زندگیم از بیرون چگونه به نظر میرسد. به همه حرفهایی فکر میکنم که بعد از جداییم شنیدم... همان جمله آزاردهندهی: « ما فکرش رو میکردیم...» به نظرم گفتنش دیگر اوج بیهنری است. اگر به وقتش آدم حرفش را زد، ز...
تو قدغن... من قدغن
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
دستهایم را هنوز از دور گردنت باز نکرده ام که مى بینم راننده ماشین کنارى سرش را به تاسف تکان مى دهد و نچ نچ کنان از کنار ماشینمان عبور مى کند. از کى تا به حال محبت سزاوار سرزنش شد؟ آنقدر در این جامعه به هزار اجبار گردن داده ایم که دوست داشتن و خواستن شده فرع. چیزى براى گوشه اتاق خواب آن هم با چراغ خا...
شیشه می در شب یلدا شکست...
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
1- در شبهایی مثل یلداست که آدم دلش خانواده شلوغ میخواهد. آدمهای زیاد و خندان و همخون که خانه را شلوغ کنند و نگاه کردن به آنها خوشایند باشد. مهاجرت ریشه خانواده مرا خشکانده. این همه سال تنهایی و زندگی در یک خانواده خلوت آن حسرت را هنوز نگه داشته. هنوز وقتی به خانواده های شلوغ در پارک و میهمانی نگاه ...
عاشقانهای برای سوپ کدو حلوایی
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
از خرید برگشتم و دسته کرفس تازه را مثل پرچم پیروزی در دستهایم نگه داشتم. پرچمم بوی خوبی میداد و من چرخ را دنبال خودم میکشیدم. چرخ خریدم پر از رنگ بود. از نارنجی کدو حلوایی و زرد و خاکستری سیبزمینی و پیازها و قرمزی گوجه فرنگی و سبز پررنگ خیارهای بوتهای و ... فاتحانه چرخ خریدم را به خانه رساندم و ...
روز دوم
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
مریم یک عکس بی هوا از من گرفته که حواسم جای دیگری است. پ.ن. اگر قرار باشد صد روز پشت سر هم بنویسم باید بپذیریم که بعضی روزها فقط یک جمله باشد.
ویش لیست
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
صبح رفته بودم سراغ شالهایم و نمیتوانستم انتخاب کنم. دلم شال خاکستری نقره ای میخواست که نداشتم. حالم خوب بود. از آن روزهای ملو که هنوز از باران دیروز مست بودم و هوا آنقدر خوب بود که میخواستم همه شهرم را در آغوشم پنهان کنم. بعد متوجه شدم که چه کمتر سراغ رنگهای پررنگ میروم. انگار دیگر دلم قرمزها و ...
آپدیت عجولانه ی یک بدقول
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
کتاب «جز از کل» را تمام کردم. آنقدر خواندنش خوب بود که نمی خواستم تمام شود. بعد از «آدمکش کور» از هیچ کتابی اینقدر لذت نبرده بودم. نمی شد هم هی هر روز آمد و نوشت که ده صفحه یا بیست صفحه از این کتاب را خواندم. یادداشتها بود و بازدید پروژه و سرک کشیدن به کارگاه و دیگر خدا می داند روز چندم هستم. نهضت ه...
به عدسی و مخلفاتش سوگند
-
تاریخ: 1395/10/27 ساعت: 13:03
ساعت هنوز 4 نشده و من بیدار به آن همه کاری که دارم فکر میکنم. سر آخر قید باقیمانده خوابم را میزنم و از جایم بلند میشوم. معدهی آزردهام تحمل غذای چرب کارگاه را ندارد. میخواهم مرغ ساده بپزم و با ماست بخورم اما زن کولی دیوانه باز پیدایش میشود و قبل از اینکه مرا ببیند دارد لپهها را خوب نگاه میکن...