1- قبل از بیرون آمدن از خانه پلوپز را روشن کردم و خورش آلو اسفناج را بار گذاشتم. به خانه که برگشتیم بوی غذای تازه ای که در راهرو پیچیده بود مال من بود. در خانه را که باز کردم شعف دوید توی دلم. انگار کسی مراقبم بود. انگار کسی که من نبودم برایم غذا درست کرده بود و منتظر مانده بود تا من به خانه برگردم.
2- این وقتهای سال، به سالگرد بزرگترین تصمیم زندگیم نزدیک که می شوم باز خیال آن روزهای سرگشتگی سراغم می آید. یادم می آید چه آواره بوده ام. یادم می آید که خاکستری ترین اسفند را چگونه تاب آورده ام. بعد روزهای تقویم را ورق می زنم و می بینم که یک سال دیگر هم گذشت. یک سال که نفس کشیدن در آن بدیهی بود. یک سال که من آنقدر خودم بودم که دیگر اسمم را از یاد نبردم. یک سال پر از دوستانی که راه خانه را یاد گرفته اند. یک سال پر از تمام اتفاقهایی که اگر آن اسفند کذایی را از سر نمی گذراندم هیچوقت نمی افتادند. یک سال دیگر با یادداشتها، با کارهای روزانه، با عاشقانه هایمان، با گلدانهای بی شمارم، با دیوار ارغوانی، با خانه ای که فقط مال من است... به خودم مغرور می شوم. به توانایی ام در عبور از طوفان. از خاک. از ناامیدی. به زنی که هستم مغرور می شوم.
3- لاک قرمز کمرنگ روی ناخنهایم نشسته و من فکر می کنم صبح چه زود این روزها پیدایش می شود. دیروز به خانه که برگشتم نیم ساعت روی تخت خوابم برد. بیدار که شدم روز براق شده بود و زندگی شیرین. پسرم پرسید تو بارسایی هستی یا رئالی؟ گفتم چه فرقی دارد. گفت از این به بعد و تا هر وقت که کسی ازت پرسید تو بارسایی هستی. گفتم یک گوشه بنویسم که فراموش نکنم که من بارسایی هستم و پسری دارم یازده ساله که نیمرو درست می کند و حرفهای گنده تر از دهانش می زند و وقتی من می خوابم بی صدا مشقهایش را می نویسد.
4- این وقتهای سال سنگین و سخت است. ترافیک دیوانه ام می کند. روزها در هم می پیچند. به کارهایی که دارم نمی رسم. با این همه من این روزها را دوست دارم. یادم می اندازند که بعد از سنگینی دشوار و نرسیدنهای بی پایان باز هم بهار می شود. دیگر می توانیم پنجره ها را باز کنیم. دیگر می توانیم پرده ها را بشوییم و بگذاریم بوی نرم کننده در خانه بپچد. دیگر می توانیم قلمه های تازه پتوس را در آن گلدان سفالی که تازه رویش را نقاشی کرده ام بکاریم.
5- دو تا گلدان کوچک پامچال خریدم. زرد و بنفش. یادم باشد که هر روز به آنها آب بدهم.
6- آیا وقتش شده که گل ناز را که به خواب زمستانی رفته بیدار کنم؟ آیا دوباره جوانه خواهد زد؟ آیا دوباره روی هره بالکن جا خوش خواهد کرد؟ نمی دانم. وقتش شده اما. دیگر هوا آنقدرها هم سرد نیست و شاید هنوز امیدی به روییدن در آن گلدان یاسی بزرگ باقی مانده باشد.
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی