خرید بک لینک

رفتم تا ته اینستاگرام. رسیدم به خرداد 92. به یکی از تیره ترین وقتهای زندگیم. نگاهم را می دیدم که در آن اندوه ناگزیر می کوشید بهانه ای برای زندگیش بیابد. بهانه ای به کوچکی نور چراغهای روی دریا، ولو شدن پسرم روی فرش ... بعد همه چیز تیره تر شد و اندوه سنگینتر. آنجا من بودم. داشتم با چیزی می جنگیدم که از من بزرگتر و قویتر بود و بعد من از سر خیره سری شاید، پیروز شدم. بعد رنگها را می دیدم که کم کم به زندگیم برمی گشتند. زردها. بنفشها. قرمزها. سرخابیها. آبیهای کمرنگ... تمام آن وقتی که مراقب بودم اشکهایم نریزد و حواسم را پرت کرده بودم به بزرگ شدن بچه هایمان توی عکس، بازگشت رنگها را می دیدم. بعد دیگر دنیا پر شد از همین چیزی که حالا هست. همین بی ثباتی مهیج دیوانه ای که روزهایم را با خودش می برد. همین سبزی گلدانها. دیوانگی پیچکها. همین که دیگر در چشمهایم آن اندوه سنگین نیست. همین که زندگی آن روی سختتر اما باارزشتر را می نماید و همین هم خوب است. به جای ایستادن و فرو رفتن راه افتاده بودم و حالا چیزی داشتم که مال خود من بود. من می دانستم که شیدای خرداد 92 جان سالم به در برده است.

خیلی سال پیش دانشجو که بودم برای خود آینده ام یادداشت می گذاشتم. می پرسیدم که آیا هنوز می ترسم یا اینکه از این فصل امتحانها جان سالم به در می برم یا نه. بعد گاهی 3 یا 4 سال بعدش به نوشته هایم سر می زدم و می نوشتم که همه چیز رو به راه است و حال همه ی ما تقریبا خوب است و ملالی نیست. دروغ هم نمی گفتم.

نه که حالا ملالی نباشد که ملال همیشه راهش را به زندگی پیدا می کند. این بار خودش را پشت گودی کمر پنهان کرد ه است و زق زق کنان راهش را به امروزهایم پیدا می کند. اما اگر ته جنگیدنها همین باشد که بشود از خرداد 92 گذر کرد و باز نفسی مانده باشد همین می ارزد. پس می توانم این ملال را هم از پا دربیاورم یا افسارش را در دستم بگیرم.

به چشمهای کودکیم نگاه می کنم. به معصومیت آشکاری که زندگی نخواست که من داشته باشم. به روزهایی که از سرم گذشته و می گذرد و بعد دیدم که می توانم. می توانم از دیروزم یک قدم جلوتر باشم. یک قدم کوچک که با دردی مزمن برداشته ام شاید، اما جلوتر... بهرحال جلوتر. همین برای یک روز ابری دلگیر کافیست... همین.

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

صفحه بندی