خرید بک لینک

١- تا نشسته توى ماشین نق مى زند به موزیکى که دارم گوش مى کنم. داریوش عزیز سال سیاه ٢٠٠٠ یا یکى از سالهاى سیاهترش را دارد مى خواند. خودم حواسم نیست. از فلش به سى دى سوئیچ مى کنم. بمرانى دارد از ما مى خواهد که بهش بخندیم. لابد این یکى بهتر است که تکیه مى دهد عقب و لبخند رضایت مى زند.

٢- مى گوید اگر به من گفته بودى نمى گذاشتم این راه دور را هر روز بروى براى فیزیوتراپى. باید یک وقتى سر فرصت برایش بگویم که جدا از تسهیلات مادى قضیه، چقدر دختر دکتر فلانى بودن آنجا شاخص و خوشایند است. بیمارستان سرزمین کوچکى است و من آنجا پرنسس افسانه اى هستم که همه مرا مى شناسند و احوالم را مى پرسند و دنبال کوچکترین نیازهایم مى دوند. 

٣- وقتى دستگاه کوچک جریان ملایم برق را قطع مى کند آهنگ فورالیز را پخش مى کند. تا دکتر یا منشى خودشان را برسانند پرتاب شده ام به بازیهاى کودکانه مان با کمودور ۶۴ و آن مردک فسقلى که راه مى رفت و به جایى که باید مى رسید یا نمى رسید و آهنگ فورالیز را باید روزى هزار بار گوش مى دادیم که او را به سر منزل مقصود که یادم نیست کجا بود برسانیم.

۴- دراز کشیده ام. مرد به گودى دردناک کمرم ژل سرد را مى زند و با دستگاهى سردتر دقایقى روى مهره ها بالا و پایین مى رود. فکر مى کنم چه لمس عجیبى. چشمهایم بسته است و تمام این مدت به انگشتهاى گرم تو فکر مى کنم و دلم مى خواهد زودتر همه چیز تمام شود و من از این اتاقک و این مرد و این لمسِ سرد آزاد شوم.

۵- حتى کش هم که وظیفه اش کش آمدن است آستانه تحمل دارد، آدمیزاد را که دیگر نگو.

۶- نگهبان ساختمان گوشواره ها آدم تنهایی است. از جلویش که عبور می کنم بی مناسبت اخبار روزنامه را بلند بلند می خواند که گفتگویی پیش بیاید. حتی اگر خبرهایش را نشنیده بگیری موضع خودش را آخرش بیان می کند. خبرها هم یکی از یکی فجیعتر. مثل بیشتر آدمها سادیست پنهانی دارد لابد. اینکه بچه ای را سگ خورده است. هوا قرار است بازم آلوده شود یا اینکه همه چیز قرار است گرانتر شود. برای من که دچار فوبیای اخبار هستم عبور از جلویش شکنجه مضاعف است. برای همین از قبل تمرین می کنم که حرفی بزنم که نخواهد سکوت عبورم را با اخبار روزنامه بشکند. این روزها که حال گیاههای توی لابی خوب نیست گیر داده ام به آنها. خدا بهارمان را به ک ک خیر کند.

7- به دکتر می گویم برای رانندگیهای طولانی راهکاری دارد یا نه. می گوید:« نه دیگه. نشد. باید استراحت کنی. » سردرددلم باز نمی شود که بپرسم آیا اگر من رانندگی نکنم تو بچه مرا می بری مدرسه و کلاس زبان و کلاس ورزش؟ تو به پدر و مادر من سر می زنی؟ تو هر روز مرا از خیابان نوبهاری که به هیچ نوبهاری شباهت ندارد به درکه می رسانی؟ به جایش سرم را بی آنکه تکان بدهم می چرخانم به راست. روی دیوار چیزی برای تماشا نیست. چشمهایم را می بندم.

8- سرکار اما تا مهندس جیم دارد در مزیتهای پنهان گردوی پوست دار نسبت به گردوی بی پوست حاضر و آماده و تنبلانه ای که در آجیل فروشیها می فروشند لکچر می دهد دمش را قیچی می کنم. می گویم بله من هم می دانم سبزی قورمه تازه خریدن و همان روز استفاده کردن یا مرغ رسمی خوردن یا مثلا همین گردوی کذایی خیلی از انواع سوپر مارکتیش بهتر است ولی وقت این قرتی بازیها را ندارم. مثل شما هم زن ندارم که در حینی که شما داری اینجا این افاضات را تحویل من می دهی برایم گردوی پوست نازک دماوندی و سبزی تازه و مرغ رسمی بخرد. قصد ازدواج که ندارم ولی اگر زن خوب سراغ داشتی که با شرایط من حاضر به زندگی بود، خوشحال می شوم باهاش ازدواج کنم که وقت داشته باشم با شما در مورد کیفیت برتر مواد غذایی کل کل کنم.

9- پسرم دارد چیزی را تعریف می کند. می گوید یه صدایی اومد مثل صدای افغانیا. این را از من نشنیده. از مدرسه یاد گرفته. می گویم افغانی یعنی اهل کشور افغانستان. صرفا تعریف یک وضعیت جغرافیایی است نه صفت است نه فحش. می گویم که اگر می خواهد بگوید صدایی خوب نیست می تواند بگوید بد یا ناخوشایند یا کریه ... اما وصلش نکند به یک ملیت. نمی دانم می فهمد یا نه. در این سه سالی که مرتب به کارگاه رفت و آمد می کنم هیچوقت بی احترامی از کارگرهای افغانیمان ندیده ام. بعضیهایشان آنقدر اصیل و مودب هستند که اصالتشان تحت تاثیرم قرار می دهد. این را می گذارم کنار توهینهای خیابانی هم وطنهای موتورسوار و پیاده و راننده های عزیزتر از جان.

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

صفحه بندی