خرید بک لینک

خیلی زود ازدواج کرد. 22 سالش بود. بماند که همان وقت هم که ما سرمان به ته مان پنالتی می زد دختر پخته ای بود. خانه اش یکی از شلوغترین و دوست داشتنی ترین خانه هایی بود که به عمرم دیده ام.  یکی از روزهایی که رفته بودم دیدنش می خواست در یک ظرف شیشه ای خیارشور را باز کند. به من گفت: « بیا یادت بدم چطوری در اینارو بدون زور زدن باز کنی. »

من در آن فضای رمانتیکی نفس می کشیدم که فکر می کردم زورو قرار است با اسب سفیدش وسط تهران ظهور کند و مرا از ظلم و جور پدر و مادر و بقیه ناملایمتهای روزگار! نجات بدهد. جواب دادم که لازم نیست. هر وقت بخواهم در ظرفی را باز کنم از همسر آینده کمک می گیرم. یادم هست سرش را کج کرد و با همان منطق و پختگی همیشگی گفت: «خب شاید خونه نبود.»

این شد که من در 22 سالگی یاد گرفتم که یک کارد بیندازم زیر در فلزی و منتظر آن صدای «پیسسسس» بمانم و بعد بدون اینکه خودم را به کشتن بدهم در ظرف را باز کنم. از بین تمام مهارتهایی که در زندگیم یاد گرفته ام که تعدادشان کم هم نبوده این یکی از آنهایی است که سالهای سال به دردم خورده و می خورد و خواهد خورد. نکته ی کلیدی را اما یاد نگرفتم. فکر کردم باید قادر باشم در تمام تنهاییهایم زندگی را مدیریت کنم.

کاری به ظهور و افول زورو و سایر بستگان ندارم. حرفم این است که یک جایی آدم باید بتواند در ظرفهای شیشه ای اش را خودش باز کند. کسی خانه باشد یا نباشد. یک جایی هم باید عقب بایستد و صبر کند. تفاوت ظریف این دو تا را تشخیص دادن از توان بیست و خورده ای سالگیهای من خارج بود. برعکس پخمگی آشکاری که در جواب دادن به دوستم از من سر زد هیچ وقت کنار نایستادم تا کسی دیگر در ظرف شیشه ای را برایم باز کند. هیچ وقت نشد که سکان کشتی را به دست دیگری بدهم. حالا احساس امنیت نمی کردم یا خام بودم یا هر دلیل دیگری که داشت بماند.

حالا شاید کمی یاد گرفته باشم که آن پرچم رزم سرخ رنگم را ته یکی از کمدها بگذارم و اینقدر آشکارا زندگی را به مبارزه نطلبم. فهمیده ام که زندگی شعور محدودی دارد. همین که لباس رزم به تن داشته باشی، سختترین نبردها را برایت تدارک می بیند.

در خلوت خودم، در ظرفهای شیشه ای را باز می کنم. پرده های خانه را روی شب تاریک می کشم و به پسرم می گوید که نترسد چون من در اتاق کناری هستم و خانه ‎ی ما امن ترین جای دنیاست و سعی می کنم باوری که در درونم نیست در صدایم باشد. شارژ خانه را می دهم و برای 6 ماه آتی زندگی خودم و پسر برنامه ریزی می کنم و درست همان وقتی که باید قطره ای اشک بریزم یادم می آید که زندگی روبروی من نایستاده و من جزئی از این مسیرم... من یک شاخه از یک درختم و نه تنها هستم و نه مجبور... فرق ساده ی جبر و اختیار همین مزه ای است که زیر دهانم می آید. حالا می دانم که می شود جنگجوی افسانه ای را بازنشسته کنم که به جای همه دنیا در اوقات فراغتش با شیشه های زیتون و رب گوجه فرنگی بجنگد.

 

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:02

صفحه بندی