زخم روی دستم خودش هم شبیه شعله است. به دستم نگاه می کند و سرش را تکان می دهد: « خیلی ناجور شده. درد نداره؟» دور زخم به قرمزی می زند و خودش زرد است. حاصل یک لحظه غفلت من است و بخار کتری. حالا یک هفته است که روی دستم است. با من راه می رود. با من نفس می کشد. با من سرکار می آید و برمی گردد و با من به رختخواب می رود.
زخم مرا نمی ترساند. می گویم:« خوب می شه.» و می دانم که خوب می شود. زخمهای بدتر از این داشته ام و خوب شده اند. زخمهایی در قلب و چشمم. زخمهایی خون چکان که به نظر خوب ناشدنی می آمدند. همه شان بالاخره یک روز خوب شدند. دوباره می گویم: « این که چیزی نیست...» پوست کلفتم دوباره از لابلای حریرها بیرون زده. کرگدنم رضایتمندانه خرخر می کند و زخم تازه را می لیسد.
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی