دفتر بودیم. سر صبح.
تا مرد چشمش به گلدان حسنیوسف افتاد گفت این گلدان را از بقیه جدا کنید. آفت زده. آفت به نظر شبیه بافت معصومی از جنس پنبه میآمد. قبلتر از گلخانهی روبرویی پرسیده بودم گفته بودم برفک است و خیلی خطرناک نیست. اما چشمهای ریز و متخصص مرد به ساقهی بنفش خیره شد. یک کلام. قبلتر گلدان حسن یوسفی را که خشک شده بود برده بودم خانه شاید که نجاتش بدهم. گذاشته بودمش کنار جنگل خودم. جنگل عزیز شخصی خودم. گفت خاکش را هم بریز دور.
نشسته بودم پشت میز و هر چند دقیقه یک بار برمی گشتم لابلای برگهای گیاهها را نگاه میکردم. مرد گفت احتمالش زیاد است که بقیه گیاههایتان هم آلوده باشند. قرار شد با پنبه و الکل سفید ساقه های آلوده را تمیز کنم. آفت سخت جان به راحتی منتقل میشد. آخ من چرا آن گلدان مریض خشک شده را بردم خانه؟ چرا گذاشتمش کنار گلدانهای عزیزم. چرا. چرا. چرا.
روز راه خودش را نمیرفت. خوب نخوابیده بودم. خوب نبودم، از سر صبح و حالا باید میرفتم که به داد گلدانهایم برسم. قبل از اینکه دیر شود. باید آن گلسنگ را که از آب زیر گلدانی حسن یوسف مریض برایش ریخته بودم میگذاشتم بیرون خانه. باید خاک گلدان بیمار را دور میریختم. باید چهارچشمی گنجم را میپاییدم که آفت نزند. دیگر زندگی بدون گلدانها برایم ممکن نیست. دیگر نمیتوانم روزی را مجسم کنم که بدون برگهای سبزشان آغاز شود. بدون لمسشان ادامه یابد.
پشت میزم نشستهام هنوز. هر چند دقیقه یک بار برمی گردم لابلای برگها را نگاه میکنم. فکرم کیلومترها دورتر توی خانهام است. به گل سنگ فکر میکنم. به آن حسن یوسف مریض. به جنگل سبز کوچک عزیز خودم.
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی