و زمان، درمان همه چیز است. همه عشقهای پرشور... همه فراقهای غیرقابل تحمل. همهی «دوستت دارم»های گریزناپذیر، همهی «بی تو میمیرم»های خوشآهنگ. همهی «دلم برای تو تنگ شده»های دلفریب. زمان، درمان همه دردهاییست که به نظر درمانناپذیر میآیند. زمان گرد آرامیست که روی دستنیافتنیترین نقطهها مینشیند. همه چیز را در خودش غرق میکند. همه چیز را در خودش فرو میبرد. زمان آن اندوه چارهناپذیر را شفا میدهد. آن سرخوردگی عظیم و حتی آن شادی را که در دلت رقص میشود و جرقههای ریز کوچکش را در آسمانت میپاشد.
زمان این درمانگر خائن تا روح را فرسایش ندهد دست از سرت برنمی دارد و بعد یک روز میبینی که تمام شده است. همهی آن دردها که به نظر درمان ناپذیر میآمد، همهی آن دوستی عظیم، همهی خوابهای آشفته، همهی خشم و اندوه و عشقی که لباس نفرت پوشیده حتی ... تو پابرهنه وسط چیزی بودهای مثل تونل. تو جایی میانهی میدان وارد شدهای. تو چیزی را از بین نبردهای. تو چیزی را نشکستهای به جز دو سه نعلبکی و یک مجسمه و هنوز همه چیز روبروی تو ایستادهاست. زیر رد ضخیمی از غبار، عشق و نفرتش کهنه شدهاست و دیگر هیچکس را نمیترساند. زمان بیرحمانه همهی احساسات را به مترسکی بدل کرده که حتی پرنده لنگی را نمیپراند. تو گناهکار و بیگناهی و بیش از هرچیزی در این میانه غریبهای ...
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی