خرید بک لینک

آن لحظه ی شب را، که نشسته بودیم روی پله های ایوان من قبلا دیده بودم. نه به خواب، به رویایی که به بیداریهایم ساخته بودم. پیش از آن که نور جای تاریکی را بگیرد. پیش از آن که در روزها چیزی باشد که به آن بشود آویخت. دل خوش کرد. دل بست حتی. که روز دیگری در راه است. باید باشد. که بشود به امیدش، به خیالش این همه تاریکی را تاب آورد و ادامه داد.

لحظه ام، همان لحظه بود. در همه ی خوابهایی که با چشمهای باز می دیدم، دیده بودمش. در همه ی لحظه هایی که طاقت آوردن تنها چاره ام بود، به امیدش نفس کشیده بودم. آنجا در دنیایی که دورم پر از نور بود و صدا، من بودم روی پله های ایوان، ما بودیم در یکی از آخرین خانه باغهای تهران.

من و تو بودیم و دیگر هیچ کس نبود. من و تو بودیم و همه بودند. حصار تنت بود. همه ی دنیای من در همان یک تکه جای زمین بود. در خانه باغی کنار رودخانه با درختهایی که هنوز بهارشان نیامده بود. با پسرم که همپای بچه های دیگر می دوید. با دوستانی عزیزتر از جان. بهتر از هوا. بهتر از نفس. با تکه ای از حال که از هر آینده و گذشته ای بهتر بود.

من این لحظه را پیش از اینکه بیاید در هزار خواب به بیداریهایم دیده بود. هزار بار تنم از سرمای تنها بودن روی پله هایی در خوابم لرزیده بود تا لحظه ام همان باشد که باید باشد. که کمال شب را فقط صدای ترقه ها زخمی کند و دیگر آجر کهنه باشد و حوض کاشی آبی و غذای خانگی...  

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 6:31

صفحه بندی