خرید بک لینک

یک هفته مانده به تولدم، ذهنم تیره و تار است. خالی از هر چیزی به جز تاریکی انگار. طبیعی است. در جنگ با هورمونها سه هیچ باخته ام و نقش زمین شده ام. باید با امروزم مدارا کنم تا بگذرد. خستگی تمام هفته ام را می تواند مسموم کند. نمی خوام دل به دلش بدهم. ولی دل به دلش هم که ندهم باز همانجا هست. روی سنگینی پلکهام. وقت دکتر گرفته ام که به دکتر بگویم که بدون دستهایت خوابم نمی برد. نسخه ای برایم بنویسد که از این موج سر بیرون بیاورم. یا نیاورم؟ با اینکه همه اش چراغ خاموش دارم در راههای پر پیچ و خم می روم که نمی دانم ته اش به جایی می رسد یا نه اما باز آن تکه امیدوار مثبت علاج ناپذیر درونم از خوشی شیهه می کشد. آیا خوشبینی درمان دارد؟

سرمای بالشم بیهوده است. نبودنت بیهوده است. همه ی تلاشی که می کنم که حرفهایم را نزنم،  بیهوده است. یک روز منفجر می شوم و تکه تکه های وجودم آنقدر می رقصند تا نیست شوند. ذهنم آنقدر آشفته است که حتی نوشتن درمان دردهایم نمی شود. دلم می خواهد روبروی دنیا بایستم و بگویم من همینم که هستم. اگر در فرمولهای سرد و سخت شما جا نمی شوم مشکل از من نیست. شاید باید جای تازه ای برای من پیدا کنید. شاید باید بعضی بخشهای زندگی را از نو بنویسید.

هنوز و یک هفته مانده به روز تولدم چیزی تغییر نکرده است. در من چیزی ته نشین شده. اسمش را نمی دانم. رنگ نارنجی پررنگی دارد. همه چیز رنگ شوخی دارد انگار. از جنس « چه فکر می کردیم و چه شد.» که دیگر خیلی وقت است من برایش تره خرد نمی کنم. تنها کاری که دیگر نمی کنم، جنگیدن است. دروغ می گویم اما. دروغ کوچک ساده ایست که باور کردنش قشنگ است. گاهی دوست دارم دروغهای خودم را باور کنم. به دروغ بگویم که می روم و باور کنم که رفتن به سادگی بستن همین در فلزی خاکستری است. بگویم عاشقت نیستم و باور کنم که این همه رقص از سر عشق نیست. بگویم خسته ام و باور کنم که دلم می خواهد بنشینم و از جایم تکان نخورم. دروغگوی قهاری شده ام. به رویم نیاورید...

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: يکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت: 21:10

صفحه بندی