خرید بک لینک

شاید به خاطر آتش بود. به خاطر آن گر کشیدنهای پیاپی و رنگ دلربای نارنجی براق. نمی توانستم چشم بردارم از مرکز داغ شعله ها که هر چیزی را در ثانیه ای می سوزاند و به خودش بدل می کرد. لیوان کاغذی یک ثانیه بود و بعد دیگر چیزی از آن نمانده بود جز درخششی دیگر در دل شعله ها. بیش از یک سال بود که روبروی آتش واقعی ننشسته بودیم. چقدر در این یک سال همه چیز تغییر کرده بود. دوستانی که سالهای سال فقط اسم بودند، وارد زندگیمان شده بودند. جای خودشان را پیدا کرده بودند و حالا با آنها دور این آتش بزرگ بودیم. حالا دیگر با آوازی که می خواندیم در دل رویایی مشترک فرو می رفتیم. خاطره ای می ساختیم که ده، پانزده یا بیست سال دیگر، نمی شد رد دستها و چشمها و ما را از آن پاک کرد.

در ذهنم یک سوال بی مزه تکرار می شد و نمی رفت. « چه می شد اگر...؟» فکر کردم به این همه آتشی که روشن می شد و من دورش نمی نشستم. این همه رقصی که من در میانه میدانش نبودم. جامهایی که چشم در چشم به هم می زدند و چشم من یک طرفش نبود. از دوستانی که نداشتم و نمی شد که داشته باشم.

می دیدم به جای اینکه طرف دیگر آتش نشسته باشم، در خانه، تصویرها را تماشا می کنم و دلم می خواهد دور آتش باشم. دلم می خواهد من باشم که با صدای خوشایند گیتار، آوازی کهنه را بلند بلند می خوانم. دلم می خواهد من باشم که سرخوش باشم و عین خیالم نباشد که به جای کلمه هایی که به یاد نمی آورم آهنگش را زمزمه کنم. دلم می خواهد من باشم که صدای خنده هایم موسیقی را مثل خنجری تیز می برد و تکه هایش را دو طرف آتش جا می گذارد.

برای چند دقیقه من آنجا بودم و نبودم. یک تکه از من شیدایی بود که دور آتش نشسته بود. یک تکه دیگرم، شیدایی بود که در خانه ای همین نزدیکیها جا مانده بود و خواب از چشمهایش پریده بود. میان این دو، ایستاده بودم. اگر دستهای تو نگهم نداشته بود، دنیایم را گم می کردم و گم کردنش حالا که دیگر اینقدر خوب می شناختمش، ترسناک است.

بعد حتی قبل از اینکه باد، برگ سوخته ای را مثل پروانه ای بازی بدهد می دانستم که اگر من جراتش را نداشتم که سه زمستان پیش از اندوه بی پایان به اندوهی سنگینتر اما تمام شدنی پا بگذارم حالا هیچ کدام از اینها اتفاق نمی افتاد. فکر کردم اگر من هنوز از پشت پنجره به خیابانی که پیدا نبود زل می زدم، این آتش روشن نمی شد. این آدمها همدیگر را به اسم کوچک صدا نمی زدند. تو آنجا نبودی و شاید آن صبح بهاری که آقای ج.ع از آن سر دنیا تصمیم گرفت زندگیمان را زیر و رو کند اصلا اتفاق نمی افتاد.

برگ سوخته، هنوز کنار کفشهای مشکیم افتاده بود. همه چیز بهتر به نظر می آمد با اینکه هیچ چیز عوض نشده بود. من به سفری طولانی و کوتاه رفته بودم و برگشته بودم همانجا. هنوز به تو تکیه داده بودم و هنوز آواز می خواندیم. هنوز نام مرا صدا می زدند و هنوز شب ادامه ی همان شبی بود که باید باشد. من جا نمانده بودم. این بار جا نمانده بودم. 

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 5:38

صفحه بندی