خرید بک لینک

کاش یاد بگیرم که سر به سر روزهای بد نگذارم. همان یکی دو نشانه را که دیدم دیگر برگردم خانه. بنشینم روی کاناپه و خیال ببافم. بروم خواب ببینم. بنویسم اما نوشته هایم را جایی نفرستم. از خانه بیرون نروم. خرید نکنم. با کسی حرف نزنم. حرف تازه ای نزنم حتی. همان همیشگیهای مطمئن را بگویم. یکی دو خط در گروه دوستهای قدیمی بنویسم. سریال قدیمی ببینم. از همانها که دیگر دیالوگهایش را حفظ شده ام.

 

یک تکه از روح تکراردوست آدم بدوی در من جا مانده است. سالهای سال کتاب تکراری می خواندم تا خط به خطش را حفظ می شدم. حالا سریال تکراری می بینم. همانطور که پشت به تلویزیون ظرفها را آب می کشم می دانم که با این صدا چه کسی از در وارد می شود. چه می گوید و بعدش چه می شود. می دانم کدام عاشقها کجای داستان از هم جدا می شوند. کدامها ازدواج می کنند و شبیه خیلی از زوجها بی آنکه بدانند یکنواخت و خسته کننده می شوند. می دانم کسی که می آید خودش چه قصه ای می آورد. در امنیت آشنای این همه دانستن خودم را غرق می کنم. ظرفها که تمام شدند دیگر می توانم یکی دو قطره اشک بریزم برای روزهایی که حتی نمی دانم کجای زندگی جا مانده اند و خیال آمدنشان دیگر آنقدرها هم وسوسه انگیز نیست. بعدش دیگر احتمالا خوب شده ام. می توانم پنجره ها را باز کنم. قلمه های تازه از گیاههای کهنه ام بگیرم. به ماهیها غذا بدهم و در گلدان سفید تخم ریحان بکارم. بعد وقتی ریحانها جوانه زدند من هم سر از خاک بیرون بیاورم. رو کنم به خورشیدی که فقط تابستانها به این پنجره می تابد و نفس حبس شده را بالاخره آزاد کنم و راهم را ادامه بدهم.

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 6:42

صفحه بندی