روز از آن روزهایی بود که نشستم صف قورباغه های لزج وامانده را یکی یکی قورت دادم. ظهر که شد خسته بودم و دیگر حق داشتم بقیه روزم را بروم گل و گیاه بخرم، گلدانهای سفالی رنگی را زیر و رو کنم. در کافه میثم کیک رد ولوت بخورم و صدای باران را گوش کنم. حق داشتم برگردم به تو. آن هم وقتی که با دوستان از روزهایی حرف زده بودم که تیره تر از هر تیرگی بودند و باز یادم آمده بود که چه معجزه ای بود گذشتنشان. حق داشتم با آبشارهای طلایی عکس بیندازم. حق داشتم دل بدهم به بهار که انگار برایم اولین بهار شهرم بود. حق داشتم روی رمپ پارکینگ بایستم و زل بزنم به پرستوها که برگشته اند. آن هم من که تمام زمستان که دیوارها را رنگ می کردند وسقفها را تعمیر، دلم شور لانه پرستوها را زده بود.
بعد دیگر صبح شد. زندگی آمد تا در موجش غافلگیرم کند. شاید به خاطر آن جرقه ی کوچک بود ته ذهنم که فکر کردم انگار بعد از چهل سالگی آرامترم. انگار دیگر می دانم دارم قدمهایم را کجا می گذارم. انگار صبری که همه عمر نداشته ام بالاخره راه خانه ام را پیدا کرده است. زندگی اما آنقدر حسود است که هیچ کدام این جرقه ها را نمی تواند با بی تفاوتی از کنارش بگذرد. درست در لحظه ی کوچک دانایی اسیرت می کند. درست در همان لحظه ای که فکر می کنی جواب را پیدا کرده ای سوال تازه ای برایت دارد. راه لعنتی انگار همیشه ادامه دارد. همیشه همین نرسیدن است و همین رفتن و همین خسته شدن و قورباغه قورت دادن و باز از نو... بروم پناه ببرم به گلدانهای تازه. به تصویر تبریزیها. به خوابی که دیدنش را هم از یاد برده ام. زندگی حسود را بگذارم لابلای سطرها بچرخد و راه خروجش را پیدا نکند.
برچسب:
نویسنده: پرهام طباطبایی